پاییز آمددر میان درختانلانه کرده کبوتراز تراوش باران میگریزدخورشید از غمبا تمام غرورش پشت ابر سیاهیعاشقانه به گریه مینشیند
من با قلبی به سپیدی صبحبا امید بهارانمیروم به گلستانهمچو عطر اقاقیلابلای درختان مینشینمباشد روزی به امید بهارانروی دامن صحرا لاله روید
شعر هستی بر لبانم جاریپر توانم آریمیروم در کوه و دشت و صحرارهپیمای قلهها هستم منراه خود در توفاندر کنار یاران مینوردم
دارم امید که دهد روزی سختی کوهستانبر روان و جانمپاکی این کوه و دشت و صحراباشد روزی برسد به جهان شعر هستی بر لبجان نهاده بر کفراه انسانها را در نوردم
رهپیمای قلهها هستم منراه خود در توفاندر کنار یاران مینوردمدر کوهستان یا کویر تشنهیا که در جنگلهارهنوردی شاد و پر امیدمشعر هستیبودن و کوشیدنرفتن و پیوستناز کژی بگسستنجان فدا کردن در راه حق (خلق) است.
سعید سلطانپوربرچسبها: شعر, سعید سلطانپور
برچسب:
نویسنده: کامیار میرزایی
تاريخ: پنجشنبه
23 آذر
1396 ساعت: 1:08